تو ایستاده بودی روی تشک لغزان. من این بیرون صورتم را چسبانده بودم به حصارهای توری شطرنجی: بپر فاطمه! بلند بپر! بپر!
می ترسیدی. محیط برایت جدید بود. حواست پرت پرش های یکی دومتری دختربچه های تشک های اطراف شده بود. پاهایت چسبیده بود به توری زیر پا و همان جا ایستاده بودی. صدایت کردم: اونورو نگاه نکن... منو ببین! بپر فاطمه!
آرام خودت را بالا و پایین می کردی. پاهایت از تشک جدا نمی شد. من از اینطرف همه تلاشم را می کردم: بپر فاطمه! بپر!
بعد توی صورت گرد کوچکت، با آن چشم های درخشان. با آن موهای همیشه آشفته... فاطمه ده ساله و پانزده ساله و بیست ساله و سی ساله را دیدم... فاطمه هجده ساله ای که میخواهد انتخاب رشته کند. فاطمه ای که میخواهد ازدواج کند، فاطمه که مادر شده است...
من همین جا ایستاده بودم. نه خیلی دور نه نزدیک. پشت حصارهای توری. اگر تلاش میکردیم، نوک انگشتمان به هم می خورد، ولی دستت را نمی توانستم بگیرم. من اینجا ایستاده بودم و سر همه انتخاب های کوچک و بزرگ زندگی، باوجود همه عشق مادرانه ام تشویقت می کردم: بپر فاطمه! نترس! بپر!
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی