خرید بک لینک
به نام خدا

۱. بعد نزدیک سی سال سن فهمیده ام آدم اگر کم بخوابد نمی میرد! خیلی دیر بود ولی باز هم به ساعت هایی که بعدش به دست آوردم حسابی می ارزد ...

۲. اسفند که به آخر برسد تازه می روم توی بیست و نه سال ولی سه چهار سال است که خودم را سی ساله می بینم. در به استقبال مصیبت رفتن فوق العاده ام :) !

۳. امروز پله های خانه را که پایین میرفتیم، یک سوسک مرده دیدم و به فاطمه نگفتم. مهدش دیر شده بود و می دانستم گفتنش حداقل چنددقیقه ای رفتنمان را به تاخیر می اندازه تا بررسی اش کند، قصه اش را بگوید، سوال جواب هایش را بکند ... نگفتم و هنوز عذاب وجدان دارم که اتفاق به این هیجان انگیزی را از دخترک دریغ کردم. خدا کند تا ظهر که میروم دنبالش همان جا باشد.

۴. بله فاطمه می رود مهد. سه روز در هفته صبح تا ظهر. مهم ترین پروژه کل تابستان من همین استارت مهد رفتن فاطمه بود. طبق همه مهم های دیگر زندگی ام اینجا نگفتم. شاید چون تعریف چه شد و چطور شروع کردیم و چه ماجراهایی داشتیم تا بالاخره به اینجا رسید در سه چهار خط نمی گنجید و من هم آدم خلاصه کردم نیستم. ولی قصه هایی داشت و در نهایت پایان خیلی خوب و خوشی. الحمدلله.

۵. گفته بودم یکبار نصف شب پستی برای اینجا نوشتم و صبح که بیدار شدم بردمش در پیشنویس ها. تازه فهمیده ام توی همان چند ساعت کانال وبلاگ های زنان ببرش داشته. انگار قسمت بوده که خوانده شود. خلاصه اگر دوست دارید بخوانیدش هنوز آنجاست.

۶. امروز-دیشب پنج صبح خوابیدم. هشت سرحال بیدار شدم و حالا آنقدر پرانرژی ام که بیایم اینجا برای خودم شماره, بنویسم. بله معجزه شماره, یک که میگفتم همین بود! :)

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 14:15

صفحه بندی