خرید بک لینک
به نام خدا

دارم قصه دلبری, را می خوانم. رسیده ام به صفحه چهارده پانزده. خیلی زود است برای نقد و نظر. میدانم. ولی فکر کردم این حرف هایی که حالا دارند در مغزم جولان می دهند، شاید به انتهای کتاب که برسم دیگر نباشند. میدانم که کتاب خوبی است و کلی آدم را شیفته خودش کرده، میدانم شهید این کتاب آدم بزرگ بالیاقتی است است که به این درجه رسیده، همه اینها را می دانم. ولی تا اینجایش را اصلا دوست نداشتم. حتی به نظرم پر از بدآموزی بود.

آدمی که در جلسات رو به دیوار می نشیند، بعید است آنقدر یک نفر را بشناسد که کار به خواستگاری بکشد، بعد که خواستگاری کرد و آن دختر به هر دلیلی گفت نه، دیگر به این شکل پاپیچ شدن معنی ندارد. حداقل جلوی بقیه معنی ندارد. یا معنی اش این است که آن رفتارهای اولیه ژست بوده فقط. زندگی شهید همت هم که پر از این عاشقانه ها و اصرار هاست به رفتارهایی شبیه این نزدیک هم نمی شود که پسر مجرد بیاید روی دوش یک نامحرم اورکت بیندازد آن هم وسط یک عالمه دختر مجرد دیگر. زن و شوهر هم اگر بودند این کار در این جمع درست نبود!

و از آن طرف، آن دختر اگر جوابش مثبت است که بدهد و این موش و گربه بازی را تمام کند، اگر منفی است و واقعا منفی است، یا جدی با این آدم صحبت کند، یا شده از بسیج بیرون بیاید. نه اینکه همچنان اردو باشد و جلسه و ... نه اینکه کفش از پنجره بیرون پرتاب کند و کوله پشتی را عقب ماشین بیندازد و کارهایی که فقط معنی اگر با من نبودش هیچ میلی ... می دهد.

آن پسر هم اگر میخواهد اصرار کند به جای این هواداری ها و توجه هایی که با آبروی یک دختر مجرد بازی می کند و سر دهان ها می اندازد، اصرار کند و در جلسه ای با او صحبت کند و قانعش کند، اگر قانع نشد تمام کند. بیشتر از این حق الناس است حتی. مگر اینکه قضیه همان با دست پس زدن باشد ..

خوب نیست، قشنگ نیست که من بیایم اینطوری جزئیات زندگی و رفتار یک شهید را به نقد بکشم و قضاوت کنم. ولی اجازه اش را دارم، کتاب شدن و منتشر شدن همین خاطرات که میشد خصوصی بماند، خیلی پیشتر حق اظهارنظر درباره اش را صادر کرده.

رفتارهایی که به نظر من نه درستند، نه اسلامی و نه با شان شهید و شهادت می سازند. این چهارده صفحه مدام پس ذهنم دانش آموزان پارسالم بودند، همان ها که خوره کتاب های شهدا بودند، همان ها که سنشان به نقد نرسیده بود، فقط الگو می گرفتند و همان ها که سال بعد دانشجو می شوند و .... و وای اگر این تصویرها توی ذهنشان مانده باشد.

از دست شهید نه، چون زندگی شخصی خودش بوده، شاید اشتباه یا سلیقه اش بوده، ولی از دست نویسنده و نشر عصبانی ام که بی فکر این خاطره ها را منتشر کردند. من رمان عاشقانه زیاد می خوانم دوست هم دارم، این کتاب اگر رمان عاشقانه بود خواندن این ماجراها لذت داشت، اگر قصه شهیدی بود که بعدها متحول شده باز هم .... ولی این ماجراها در بسیج دانشگاه و بین بچه حزب اللهی ها خواندنش نه لذت دارد نه جز بدآموزی فایده ای.

و این فکر مزاحم را توی سر خیلی ها پیدا می کند که بسیج هم جای این کارهاست، غیرمذهبی هایش در ناجمن علمی و گعده های بعد کلاس جمع می شوند و مذهبی هایش در اتاق بسیج و به اسم جلسه و اردو و برنامه فرهنگی.

و این بزرگترین ظلم به شهدایی است که عکسشان روی دیوارهای اتاق بسیج است.

من در دانشگاه عضو هیچ گروهی نبودم. در دبیرستان چرا، بسیجی نمونه کشوری شدم، ولی همان هفته های انتخاب رشته، نصیحت پدرانه استاد نجاتم داد: وارد هیچ گروهی نشید نه بسیج نه مهدویت نه انجمن اسلامی ... اینها همه ش بهانه ست برای اختلاط.

یکی دوبار هم که بچه ها ترغیبم کردند وقتی دیدم به اسم نقد کتاب دختر و پسر جوان روبه روی هم نشینند و هم کلام می شوند... دوباره به حرف استاد مطمئن شدم. و چقدر چقدر چقدر ممنونم از این نصیحت پدرانه. راستش قصه دلبری, را که خواندم بعد ده سال ممنون تر شدم حتی. حالا اینکه چرا این اختلاط بد است و مضر است بماند. منبرم طولانی شد. همین حد که از این رابطه های یک طرفه و دوطرفه یک در دهش هم به وصال نمیرسد و بقیه میشود وبال روح دختر و پسری که دل داده اند و من چقدر چقدر در سالهای دانشجویی از این نمونه ها دیده ام و یک وصال موفق ندیدم.

وسط نوشتن این پست رفتم فاطمه را بخوابانم و رسیدم به صفحه بیست، خواستگاری های صوری... حق الناس های بزرگی که نه شهید حواسش بوده نه همسری که نقل کرده نه نویسنده ای که نوشته... این چیزها گفتن و نوشتن ندارد. اگر میخواهید زندگی شهید را عادی جلوه بدید هم اول الگو بودن را از او بگیرید بعد ریز و درشت اشتباهاتش را بریزید روی داریه!

شاید دلیل این همه جا خوردن، "یادت باشد" ی باشد که حسابی بدعادتم کرده. شهیدی که از ریز و درشت رفتارهایش، حتی از عاشقی کردنش می شد الگو گرفت ...

کاش صفحه های بعد را که میخوانم کتاب بیشتر به دلم بنشیند.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 14:15

صفحه بندی