خرید بک لینک
به نام خدا

شلوغی شاه عبدالعظیم گیجم کرده بود. دست فاطمه را گرفتم و جای همیشگی را پیدا کردم. زمانم کم بود، استرس پوشک نداشتن دخترک هم اضافه شده بود و از آن تصویر دل نشینی که توی خانه از زیارت آن روز ساخته بودم خیلی خبری نبود. ننشسته خانم بغل دستی ام سر حرف را باز کرد، اول با محبت جوابش را دادم و بعد که دیدم خیال تمام کردن ندارد، از تصویر شیرین زیارت با حوصله ای که در ذهنم بود، دل کندم.

از شاه عبدالعظیم رسید به زیارت و از زیارت به کربلا و از کربلا به عراق که سه بار رفته بود و سلیمانیه که یکی از دخترهایش آنجا خانه داشت که شوهرش عراقی بود و الان آلمان زندگی می کرد و از آن دخترش به دختر دیگرش که در آمریکا پزشک بود و به بی حجابی اش و بی دین و ایمان بودنش و به قهر دوماهه ای که دیگر حتی از تماس تلفنی هم در آن خبری نبود.

گفت دعوامون شد. بهش میگم این عکسا چیه گذاشتی برای خودت. چرا روسری سرت نمیکنی؟ چرا اینطور لخت میگردی. چند نفر به من پیام دادن که دخترت چرا اینطور عکس گذاشته. بعد گفت صبر کن عکسشو نشونت بدم ببین خواهر خودت باشه حاضری بگی این خواهرمه؟ منتظر شدم عکس پروفایل لود شود و ترسیدم که الان با چه صحنه ای روبه رو می شوم. یک عکس گردن به بالا بود از یک خانم سی و پنج چهل ساله بی روسری با موهای شنیون کرده و آرایش و تمام. عکس دختر دیگرش را نشانم داد. همان که سلیمانیه خانه داشت. آن یکی هم همان طور بود. شبیه خواهرش. شبیه خیلی ها این روزها. شبیه پروفایل های دیگر.

گفت دخترم میگه مامان تو چرا اینطور با من صحبت می کنی تو نمیدونیم من اینجا چقدر فقیرا رو مجانی ویزیت می کنم... چه می کنم ... گفتم اینا برای من فایده نداره. دین و ایمونت رو درست کن. من از تو ناراضی ام.

توی دلم فکر کردم تا قیام قیامت هم با نصیحت های مادر,ها دین و ایمان بچه ها درست نمی شود. گفتم اینا به خاطر فاصله ایه که از ریشه هاشون گرفتن. قهر نکنین. دعاشون کنین. و فکر کردم با قهر و دلخوری تو آخر چه چیزی درست می شود؟ گفت نه من دیگه با اینا کاری ندارم.

پرسیدم نمیان ایران؟ گفت دوازده ساله نیومده. گفتم شما میرین پیششون؟ - منم تاحالا نرفتم. بیشتر با پسرامم. عروسام شبیه خودمن محجبه ن. فقط تلفنی حرف می زدیم که اونم دوماهه قهر کرده. - نوه هاتونو ندیدین؟ - نه ...

یکدفعه دلم برای دخترهایش سوخت. مادر,شان را از دست داده بودند چون انتخاب دیگری داشتند. چون در محیط جدیدی قرار گرفته بودند و شکل آن شده بودند. چون مادر,شان نتوانسته بود ارزش هایش را به آنها منتقل کند و حالا به خاطر ضعف تربیت خودش داشت تنبیهشان می کرد. فکر کردم لابد چه افتخاری می کند که حریف غریزه مادر,ی شده و دور دخترهای بی دین و ایمانش را - با آن قیافه ها - خط کشیده. حالا جواب همه آن پیام ها و تماس های سرزنش آمیز که این چه عکسیه دخترات گذاشتن را هم دارد. آن آدم ها می دانستند یک روزی باید برای این خیرخواهی های بی جایشان جواب بدهند؟

فاطمه کنارم نشسته بود و شکلات می خورد. فکر کردم شانزده هفده سال دیگر، اگر شکل من نبود، اگر مثل من فکر نمی کرد... چه کار می کنم؟

تصورش هم دردناک بود. ولی بعید نبود. من چه کار می کردم؟ کدام راه را می رفتم؟ مادر, مهربان, تکیه گاه می ماندم یا محبت مادر,ی ام را ازش دریغ می کردم؟ اگر دریغ می کردم برمی گشت؟ چه کار باید می کردم که برمی گشت؟ فکرش سخت بود، جوابش سخت بود...

قرآن و نماز که بماند، زیارتم مانده بود. وقت نداشتم با زن حرف بزنم، توجیهش کنم که راهش اشتباه است. یکی دوجمله نبود که که بگویم و تمام. و او هم البته مجالی نمی داد. داشت از بچه های خواهرش می گفت که هرکدام چه کاره اند و مدرکشان چیست و آن یکی که تازه فوت کرده و چه کاره بوده و چه شد که فوت کرد و همسرش که فرزند کدام شهید است و ماجرای عقدشان ... کاش بیشتر وقت داشتم. چقدر حرف توی دلش داشت. قصه اش را نمی دانستم ولی معلوم بود دلش حرف زدن می خواهد. حواسم به ساعتی بود که با آقای همسر قرار داشتیم و خیلی زمانی بهش نمانده بود. به ناچار مکث که کرد با یکی دوجمله سر حرف را جمع کردم و تا موضوع بعد را شروع نکرده سریع بلند شدم به زیارت نامه خواندن.

فکرم ولی تا همین حالا پیش آن زن و دخترهایش مانده و دارم به «مادری» فکر می کنم.

مادری اگر شکل زمینی خدایی باشد، مگر محبت بی قید و شرط، همه جوره، همیشه، بی وقفه ... شرط اول آن نیست؟

یاد دعای ماه رجب افتادم و آن فرازهای دل انگیز: یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحننا منه و رحمه ...

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 14:15

صفحه بندی