لنز بی رنگ

متن مرتبط با «لحظه های ناب المپیک ریو» در سایت لنز بی رنگ نوشته شده است

غصههای روز مادر

  • نیلوبلاگ

    به نام خداتکتم گفت تهران از کجا میتونم کیک و گل سفارش بدم که ببرن دم خونه خواهرم؟ اول گفتم به به چه خواهر مهربونی و بعد غرق شدم در غم و درد رفیقی که روز مادر را برای خواهر بزرگش هدیه میفرستد. چه کار میتوانستم بکنم؟ شروع کردم به عصر خواندن برایش و قطرههای اشک پشت سر هم سر خورد روی صورتم. قطرهها مامان همکلاسی فاطمه را یادم آورد، پارسال چه هدیهای از دختر کلاس اولیاش گرفته بود؟ امسال درد این همه ماه آغوش خالی را کجا ببرد؟ سوره عصر بعدی برای او بود و قطرهها تندتر شده بودند. وسطش یاد بچههای فرزانه افتادم و جای خالی مادرشان در روز مادر. یاد مادرش که گفته بود به دوستهای فرزانه بگین این سوره عصرهایی که شما میخونین قوت قلب منه. فرزانه نبود که روزش را تبریک بگوید. برایش عصر خواندم. یاد فاطمه که پارسال ...

    ادامه مطلب
  • رهایی

  • نیلوبلاگ

    به نام خدافاطمه یک کاری کرد که پدرش ناراحت شد. دعوایش کرد که فاطمه زد زیرگریه. از آن گریه های سوزناک دل آب کن. که بابا اشتباه فکر کرد و من نمیخواستم اون کارو بکنم واین ها. ما توی آشپزخانه مشغول فرآی...

    ادامه مطلب
  • چینی نازک تنهایی من

  • نیلوبلاگ

    به نام خدایک کاریم شده که قبلا نشده بوده. قبلا نبوده. اگر هم بوده آنقدر فاصله افتاده که یادم رفته.الان یک جور خاصی شده ام که حال روحی آدم ها را میگیرم. با تمام وجود لمس میکنم. حرف های نگفته شان را م...

    ادامه مطلب
  • «اگر شبی از شب های زمستان مسافری ...» یا شب تولد خود را چگونه گذراندید؟

  • نیلوبلاگ

    به نام خدازنگ زدیم خانه آقای همسر حال و احوال که گفتندچرا شما زنگ زدید و ما می خواستیم زنگ بزنیم برای تولد نازنین و این حرف ها. بعد خاله آقای همسر زنگ زد. بعدتر مادرشوهرجان پیام تبریک کل فامیلشان در...

    ادامه مطلب
  • یادداشت های سی سالگی (۵)

  • نیلوبلاگ

    به نام خداتوی این شش هفت سال زندگی مشترک - هیچ وقت درست یادم نمی ماند چندسال گذشته- ما سه خانه عوض کردیم. خانه اولمان یک خانه چهل و پنج متری کوچک در محله ای نه چندان خوب بود. البته نوساز و تر و تمیز...

    ادامه مطلب
  • قصه «یادداشت های سی سالگی»

  • نیلوبلاگ

    به نام خدامن همیشه یک مشکل ریشه دار در محاسبه سن آدم ها و اتفاقات داشتم. هنوز هم که هنوز است باید سال های عمرم را با دست بشمرم و آخرش هم دوهفته بعد یادم می رودعددش چند بود. خلاصه اینکه مدت ها فکر می...

    ادامه مطلب
  • از چیزهایی که نمی توانم در اینستاگرام بنویسم

  • نیلوبلاگ

    به نام خدامامان گفت: «اگه درس می خونی فاطمه رو ببرم شهربازی؟» خسته بودم و سردرد ولی کارم عقب بود. گفتم «میخونم ببریدش». مامان دوباره تاکید کرد « نازنین من برم مشغول الذمه ای اگه درس نخونی ها!» دوباره...

    ادامه مطلب
  • یادداشت های سی سالگی (۱)

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا اولین شغلی که برای خودم انتخاب کردم « رئیس جمهور» شدن بود. خیلی کوچیک بودم. یا هنوز مدرسه نمی رفتم یا سال اول و دوم بودم. یکبار تو اخبار تلویزیون تصویر یه میز شام خیلی مجلل و پر از غذا و ...

    ادامه مطلب
  • یادداشت های سی سالگی (۲)

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا «نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ادامه تحصیل دادنت چی بود؟» کسی رو میشناسید که این حرف ها رو به خودش نزنه؟ شب امتحان؟ موعد تحویل مقاله؟ وقت پایان نامه نوشتن؟ من یک عمر منتظر این روزها بودم. تما...

    ادامه مطلب
  • یادداشت های سی سالگی (۳)

  • نیلوبلاگ

    به نام خداروزهایی که کتابخونه میام، اون ساعت هایی که پشت میز نشسته م، وسط خوندن و نت برداری، وقتی گیج یا خسته میشم و برای استراحت سرمی چرخونم بین آدما، خیره میشم به بقیه ... همه چیز، همه کس، انگار یک...

    ادامه مطلب
  • یادداشت های سی سالگی (۴)

  • نیلوبلاگ

    به نام خداتابستان که قرار شد مامان و پدر بروند نروژ دیدن یاسمین، قرار بود ما هم برویم. اصلا از اول برنامه را خانوادگی ریخته بودیم. فقط آماده شدن مدارک ما کمی بیشتر طول کشید و آنها درخواستشان را چند...

    ادامه مطلب
  • کنار قدم های جابر...

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا   تمام چند هفته اخیر ر به هر...

    ادامه مطلب
  • معجزه های مادرانه

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا خیلی هم لازم نیست دور برویم. تا همین چند سال پیش یکی از معضلات اصلی من در مجالس بچه های کوچک بودند. بالکل حواسم را پرت میکردند. نه چیزی از سخنرانی می فهمیدم نه حواس جمعی برای روضه داشتم. خیلی وقت ها از همان لحظه ورود کل مجلس را رصد میکردم تا در دورترین نقطه نسبت به بچه دارها بنشینم و درنهایت باز هم یکی دو فرشته اطرافم می پلکیدند. حالا فقط یکی دوسال از آن روزها گذشته و من مادر یکی از ه...

    ادامه مطلب
  • قصه های من و کتاب

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا دبیرستانی که بودم یک اتاق داشتم و یک تخت. با کتاب هایی که کم و زیاد میشد. تختم به یکی از دیوارهای اتاق چسبیده بود که کمی بالاترش کلید برق بود. ولی از روی تخت دستم نمی رسید که خاموش و روشنش کنم. برای آدمی که دقیقا تا خود لحظه ای که خواب حواسش را می رباید، می خواند، بلند شدن و خاموش کردن چ...

    ادامه مطلب
  • و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا سال های اولی که آمده بودم تهران، زیاد قطار سوار می شدم. بعد چند سال اوردوز شدم و گفتم فقط قطار اتوبوسی. بعد هم که کم کم ماشین خریدیم و چارتر گرفتن را یاد گرفتم. خلاصه قصه ما و آن واگن های طولانی و تلق و تولوق شبانه و کوپه بانوان های چهارنفره تمام شد. ولی تمام نشد. بعد همه آن شب را تا یکی...

    ادامه مطلب
  • رخوت های پردامنه

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا معمولا آخر شب ها اینطور می شوم. نمی توانم بخوابم. اگر روز شلوغ پربرنامه پرباری داشته باشم، هیجان روز است که همچنان ادامه دارد و خواب را از چشمانم می گیرد. و اگر روز خلوت کسل بی حرکتی - که معمولا اینطور است - از ناراحتی روزی که هدر داده ام . فکر میکنم در این دقایق پایانی و وقت های اضافه و...

    ادامه مطلب
  • شکار خنده های از ته دل

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا فاطمه که جای خود دارد، برای عروسی خودم هم آتلیه نرفتم. به نظرم آتلیه رفتن هم از آن مد های موسمی است که در این چندسال فراگیر شده و چندسال دیگر همان طور که الان به مدل عینک و شلوار و مانتوهای قبل انقلاب مثلا، می خندیم، از مد می افتد. که خب حالا چه اصراری بود سی تا عکس در یک زمان، با یک لبا...

    ادامه مطلب
  • حسرت های اول مهری

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا یک وقتی، چندسال پیش، یک متنی نوشته بودم درباره اینکه دوران قبل بچه داری مثل سه ماه تعطیلی است. بهترین فرصت برای اینکه هرکاری دلت می خواهد بکنی، همه برنامه های توی ذهنت را پیاده کنی... و با همه اینها هیچ کار نمیکنی و باز مهر می آید و روز از نو. آن روزها همه اینها را می دانستم، این روزهایم...

    ادامه مطلب
  • لحظه های ناب

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا مامان روی مبل نشسته و لوبیا نخود پاک میکند. آقای شوهرخواهر آن طرف تر رزومه اش را فارسی می کند و چند دقیقه یکبار همه با هم برای اصطلاحاتی که می گوید دنبال معادل خوب می گردیم. آقای همسر نرفته سر کار و دارد پایان نامه من را رفع و رجو می کند. من نشستم پایین میز و با اسم سرفصل ها ور می روم. فاطمه توی اتاق خوابیده. یاسمین همان دور و برها می چرخد و وسط های پروسه یک ساعته حاضر شدنش است. هوای ابری وسط پاییز از پنجره معلوم است. باران می گیرد. ...

    ادامه مطلب