
دلتنگی اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «دلتنگی» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خدا وسط چت کردن با ساجده یک دفعه بغضم گرفت. توی دلم گفتم خدایا یک آدم هایی هستند که من یک دل سیر دیدنشان، معاشرت طولانی باهشان، رفت و آمد زیاد و دیدن مفصلشان را به خودم بدهکارم.سی و چندسالگی یادت می دهت بعضی آرزوه...
ادامه مطلب
این در وطن خویش غریب در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «این در وطن خویش غریب» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب. آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم...
ادامه مطلب
این در وطن خویش غریببه نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب.آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم، مثل امروز که در گوشی از کناری ام پرسیدم فلانی پدرش فوت کرده بود؟ گفت نه و خداراشکر کردم که تسلیت نگفتم!توی مهمانی فامیل ها را نگاه میکنم. آدم های هم سن و سال من. ناخودآگاه ظاهرم را مقایسه میکنم و فکر میکنم باید چند دست لباس مهمانی شیک بخرم! و به مامان فکر میکنم که ته دلش چقدر دوست دارد دختر ...
ادامه مطلب
به نام خداتکتم گفت تهران از کجا میتونم کیک و گل سفارش بدم که ببرن دم خونه خواهرم؟ اول گفتم به به چه خواهر مهربونی و بعد غرق شدم در غم و درد رفیقی که روز مادر را برای خواهر بزرگش هدیه میفرستد. چه کار میتوانستم بکنم؟ شروع کردم به عصر خواندن برایش و قطرههای اشک پشت سر هم سر خورد روی صورتم. قطرهها مامان همکلاسی فاطمه را یادم آورد، پارسال چه هدیهای از دختر کلاس اولیاش گرفته بود؟ امسال درد این همه ماه آغوش خالی را کجا ببرد؟ سوره عصر بعدی برای او بود و قطرهها تندتر شده بودند. وسطش یاد بچههای فرزانه افتادم و جای خالی مادرشان در روز مادر. یاد مادرش که گفته بود به دوستهای فرزانه بگین این سوره عصرهایی که شما میخونین قوت قلب منه. فرزانه نبود که روزش را تبریک بگوید. برایش عصر خواندم. یاد فاطمه که پارسال ...
ادامه مطلب
به نام خدادر خبرها خواندم امروز دیدار بانوان بوده با حضرت آقا. از یک طرف حسرت خوردم که چرا من را نگفتهاند برای روایت نویسی. از طرف دیگر خوشحال شدم که خبرم نکردند که باز دست و دلم بلرزد و نتوانم نه بیارم و بعد در مصیبت نوشتن گیر کنم.آخرین بار پارسال بود که رفتم بیت روایت دیدار دانشآموزان را بنویسم. از مصیبتهای قبلش نگویم که آقای همسر همان سر صبح جلسه داشت، فاطمه اردو داشت و باید به جای مدرسه دم مسجد محل میبردمش، کسی نبود زینب را نگه دارد... آخرش زینب به بغل فاطمه را رساندم به مسجد و اسنپ گرفتم تا بیت. دیر رسیدم و بودن زینب هم باعث شد تا میشود معطلم کنند تا اجازه ورودش بیاید. وقتی وارد حسینیه شدم که دیگر همه سرجاهایشان نشسته بودند. وقت نبود با کسی صحبت کنم و از حس و حالش بپرسم. بعد هم که بچه ب...
ادامه مطلب
به نام خدازینب نمیخوابید، قصه میخواست، کارتون میخواست... فاطمه مریضحال روی تشکش دراز کشیده بود و من حتی نا نداشتم یک کتاب از کتابخانه بردارم. آمدم زینب را راضی کنم و گفتم بیا بخوابیم به جاش من برات قصه میگم. راضی شد و من چند ثانیه وقت داشتم اسم یک قصه جذاب را پیدا کنم. حوصله نداشتم از خودم قصه دربیاورم. معمولا چیز خوبی میشد اما خیلی انرژی میگرفت. قصه پیرمرد و پسر و الاغ را هم که چند شب متوالی برایشان گفته بودم. ذهن خسته و خالیام به جایی قد نمیداد که سریع یاد قصه روباه و لک لک افتادم. گفتم زینب بیا بخواب تا برات قصه روباه و لکلک رو بگم. چشمهای دخترک برق زد.*پدر همیشه میخندید و میگفت آخه بازم روباه و لکلک؟ من و یاسمین مطمئن سر تکان میدادیم که آره فقط همین رو میخوایم. و پدر نمیدانم برای چندمین ...
ادامه مطلب
به نام خدایک. داشتیم از سفر کاشان برمیگشتیم. بعد سالها سفر دل خوشی که منتظرش بودم. پیش دفاع را کرده بودم و آن کوه عظیمی که این همه سال روی شانه هایم کشیده بودم حالا تپه ای کوچک شده بود که فتحش خیلی آسان بود. داشتیم از سفر برمیگشتیم و آخر اسفند بود و کنار جاده گهگاه مزرعه های سبزی پیدا میشد که طراوتش آدم را مست میکرد. پیش خودم حساب کرده بودم یکی دوجا کنار این مزرعه ها بایستیم و چای بخوریم و عکس بگیریم. وسط جاده اینترنت آنتن داد. رفتم توی بله. یاسمین پوستر فوت آقای دیانی را گذاشته بود. سفر و جاده و مزرعه های سبز، هوای آخر اسفند و فروردینِ پیشِ رو... همه به لحظهای دود شد و رفت هوا. به اعظم پیام دادم. گفت مراسم وداع تمام شده و راه افتاده اند سمت قم. ما هم توی جاده قم تهران بودیم. تا تهران چشمم ب...
ادامه مطلب
به نام خدانمیدانم چقدر مستند است ولی آقای همسر می گوید خدا محبت دنیا را کم کم از دل مومن بیرون می کند. اینطوری موقع مرگ خیلی هم اذیت نمی شود. سال هاست به دل کندن و از دست دادن عادت کرده. برای کافر ولی برعکس است. دنیا به کامش می شود و لحظه مرگ باید همه را با هم بگذارد و برود. می شود جان کندن. نمیدانم چقدر مستند است ولی این سال ها هر بار از مشهد برمیگردیم تهران، یا هروقت مشهدی ها که مهمانمان شدهاند قصد خانه و کاشانه می کنند دوباره یاد حرف آقای همسر می افتم. برای چند ساعت قلبم کنده می شود، بعد چند روز طول می کشد عادت کنم و عادت می کنم. سال های اولی که آمده بودم تهران هربار وقت برگشتن از مشهد گریه ام می گرفت. بااینکه آدمی نیستم که احساساتش را بروز بدهد، هیچ وقت دختر وابسته ای نبود...
ادامه مطلب
به نام خداآقای همسر با پیژامه آمد که تولد بگیریم. گفتم این چه لباسیه؟ زحمت کشید و رفت یک سویشرت روی زیرپوشش پوشید. درز پایین یقه پیراهن فاطمه پاره شده بود. نرسیده بودم بدوزم. هرچه گفتم برو عوضش کن عاقل اندر سفید نگاهم کرد که مامان چقدر به مراسم اهمیت میدی! گفتم باشه منم با لباس پاره م...
ادامه مطلب
به نام خدایک شب تا صبح با هم توی قطار بودیم. از همان راه آهن مشهد خداحافظی کردیم و هرکس رفت سمت خانه پدر و مادر خودش. ظهر بود که حکیم پیام داد: غزاله من اسم سرخپوستی دخترات رو انتخاب کردم. اسم سرخپوستی زینب را گذاشته بود: « مثل خورشید صبح خندان» و چقدر خوب گذاشته بود. زینب از لحظه ای که بیدار میشود دارد به همه لبخند میزند. با آن دوتا مروارید کوچک که یک ماه است به لبخندهایش اضافه شده. فاطمه که بیدار میشود انگار دنیا را بهش دادهاند. من که از توی راهرو سرک میکشم هم سر برمیگرداند و میخندد. هر آدم آشنا یا غریبهای را که ببیند با تمام وجود بهش لبخند میزند. حتی توی تماسهای تصویری. صبح تا شب با آن دست و پاهای کوچک توی خانه چهاردست و پا میکند و دنیا را کشف میکند. اگر حالش خوب ...
ادامه مطلب
به نام خدا وسط منوی سرگرمی مانیتور قطار بینسرخپوست و طلا و مطرب و قصر شیرین و کلی انیمیشن خارجی دیگر، یکی را هم نوشته "نماهنگ حاج قاسم سلیمانی". نه مثل بقیه خلاصه فیلم دارد نه معرفی بازیگران، زمانش...
ادامه مطلب
به نام خدا فاطمه مکالمات واتس اپم را آنقدر رفته پایین که رسیده به یک گروه. با ذوق صدایم می کند که مامان این چهار نفر کی ن که تو عکس گروه کنار هم نشستن؟ گوشی را نگاه میکنم. من ومحدیث و مطهره و جاری ...
ادامه مطلب
به نام خداداشتند ساعت کلاس نقاشی بچه ها را هماهنگ می کردند. سر دیر بودنش چانه بی فایده می زدم. خودم هم میدانستم که در این فصل هرقدر هم که زود بگذاری، آخرش به تاریکی می خورد.به تاریکی خوردن خط قرمز م...
ادامه مطلب
به نام خدابارها نوشته ام و گفته ام از بزرگترین نعمت های زندگی ام دوستانم هستند. دوستانی که هرکدام یک جواهرند. دوستان ازجانی نیلوبلاگ همدل همدرد همراه. دوستان زیاد. در این وفور نعمت دوست اما سال ها بود در تهران ...
ادامه مطلب
به نام خداالان باید من و یاسمین هردو مشهد زندگی می کردیم. یکی نزدیک مامان اینها. یکی دورتر لابد. بعد مثل الان عصرهای گرم تابستان که می شد جمع می کردیم می رفتیم خانه مامان. پدر مثل همیشه نبود و هزارتا...
ادامه مطلب
به نام خدانمی دانم بقیه چطور خانه تکانی می کنند ولی من از آن دسته آدم ها هستمکه گرد و خاک به پا می کنند.به اتاق فاطمه که میرسم، سبد اسباب بازی ها را خالی می کنم روی زمین، کشوها، کمدها، روی میز... ی...
ادامه مطلب
به نام خدادیشب خواب آقاجون را می دیدم. نیمه خواب و نیمه هشیار در التهاب سرماخوردگی خودم را به زور خوابانده بودم تا از گلودرد و بدن درد یادم برود که از در آمد تو. در خانه نوجوانی هایم. که طبقه دوم ساخ...
ادامه مطلب
به نام خداهرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می...
ادامه مطلب
به نام خدابه نام خدابعد یکی دو هفته خانه مرتب شده. بعد فوت مادرجون من هم انگار رفتم در اغما. هرچه گذشت هم بدتر شد. چند هفته ای زورم به هیچ کار نمی رسید و دست و پاشکسته زندگی می کردم. حالا هم خوب نشده...
ادامه مطلب
به نام خدایک تصویر زن خوشبخت هست که آخر شب وقتی همسر و بچه خوابن، رو توک پا راه میره و اسباب بازی ها رو از دور و بر خونه مرتبش جمع میکنه. دوسه تیکه ظرف باقیمونده رو میشوره، دور و بر رو یه نگاهی میندا...
ادامه مطلب