
این در وطن خویش غریب در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «این در وطن خویش غریب» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب. آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم...
ادامه مطلب
این در وطن خویش غریببه نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب.آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم، مثل امروز که در گوشی از کناری ام پرسیدم فلانی پدرش فوت کرده بود؟ گفت نه و خداراشکر کردم که تسلیت نگفتم!توی مهمانی فامیل ها را نگاه میکنم. آدم های هم سن و سال من. ناخودآگاه ظاهرم را مقایسه میکنم و فکر میکنم باید چند دست لباس مهمانی شیک بخرم! و به مامان فکر میکنم که ته دلش چقدر دوست دارد دختر ...
ادامه مطلب
به نام خداکتاب پرسیده بود چه کارهایی برای شما استراحت ذهنی محسوب میشوند؟ به زندگیام که نگاه کردم نود درصد استراحتها چرخیدن در گوشی بود. همان «بله» کم بضاعتی که این روزها تمام شبکههای اجتماعی من است. اما بالا و پایین کردن صفحه گوشی استراحت نمیشد. قبلتر گفته بود که اسم این کارها استراحت جعلی است. دیگر باید چه چیزی را مینوشتم؟ ذهنم اول خالی بود و بعد کم کم ایده های جدید آمد. آنقدر جدید و آنقدر تر و تازه که هرکدامش به وجدم میآورد. آخرین موردی که در لیستم نوشتم همین بود: سبزی پاک کردن در خانه مرتب. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ساعت 7:56  توسط صاد | بخوانید...
ادامه مطلب
به نام خداتکتم گفت تهران از کجا میتونم کیک و گل سفارش بدم که ببرن دم خونه خواهرم؟ اول گفتم به به چه خواهر مهربونی و بعد غرق شدم در غم و درد رفیقی که روز مادر را برای خواهر بزرگش هدیه میفرستد. چه کار میتوانستم بکنم؟ شروع کردم به عصر خواندن برایش و قطرههای اشک پشت سر هم سر خورد روی صورتم. قطرهها مامان همکلاسی فاطمه را یادم آورد، پارسال چه هدیهای از دختر کلاس اولیاش گرفته بود؟ امسال درد این همه ماه آغوش خالی را کجا ببرد؟ سوره عصر بعدی برای او بود و قطرهها تندتر شده بودند. وسطش یاد بچههای فرزانه افتادم و جای خالی مادرشان در روز مادر. یاد مادرش که گفته بود به دوستهای فرزانه بگین این سوره عصرهایی که شما میخونین قوت قلب منه. فرزانه نبود که روزش را تبریک بگوید. برایش عصر خواندم. یاد فاطمه که پارسال ...
ادامه مطلب
به نام خداچند روز است که مامان آمده تهران تا من بنشینم سر پایان نامه ببینم این بار تمام میشود یا نه. عصری با بچهها رفته بودیم بالای پشت بام. غروب که شد یکدفعه یادم افتاد دو روز دیگر تولد زینب است. روزها را رفتم عقب و یادم افتاد پارسال همین روز بود که رفتم پیش آن مامای کذایی که ورزشهای قبل زایمان بگیرم. و بعد که آمدم خانه هی پله رفتم و پله رفتم. نصف شب میخواستم بیایم روی پشت بام راه بروم که فاطمه هم گفت می آید. با هم توی تاریکی ساعت دوازده یک شب زبر نور ستارهها عرض پشت بام را راه می رفتیم و من برایش از فردا می گفتم. از اینکه شاید آخرین مادر دختری دو نفره مان باشد. از زینبی که قرار بود اضافه شود به همه دوتایی های لذت بخش آن پنج سالمان. از چند ساعت دیگر که من باید می رفتم بیمارستان و مامانا می ...
ادامه مطلب
به نام خدا لکه های خاکستری دست فاطمه روی دیوار کنار در ورودی یک ماه است که روی اعصابم راه می رود. هردفعه از آنجا رد می شوم و چشمم بهشان می افتد دلم میخواهد یک دستمال بردارم و با اسپری حسابی آن تکه ک...
ادامه مطلب
به نام خداهیچ آدمی حال هیچ دو روزش مثل هم نیست. هیچ آدمی همیشه خوشحال و راضی و پرانرژی نیست. این ها را می دانم. می دانید. آدم بزرگ ها درک می کنند که حال هر لحظه یک آدم آخرین قطعه دومینوی قبلش است. هز...
ادامه مطلب
به نام خدانمی دانم بقیه چطور خانه تکانی می کنند ولی من از آن دسته آدم ها هستمکه گرد و خاک به پا می کنند.به اتاق فاطمه که میرسم، سبد اسباب بازی ها را خالی می کنم روی زمین، کشوها، کمدها، روی میز... ی...
ادامه مطلب
به نام خداهرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می...
ادامه مطلب
به نام خدافرقی نمی کند مشغولچه کاری باشم. داشته باشم زعفران بسابم، کتلت درست کنم، موهایم را باز گذاشته باشم یا ناغافل از دهانم بپرد: "وا"... ده ها نشانه کوچک است که من را یادش می اندازند. تا همین چن...
ادامه مطلب
به نام خدامامان گفت: «اگه درس می خونی فاطمه رو ببرم شهربازی؟» خسته بودم و سردرد ولی کارم عقب بود. گفتم «میخونم ببریدش». مامان دوباره تاکید کرد « نازنین من برم مشغول الذمه ای اگه درس نخونی ها!» دوباره...
ادامه مطلب
به نام خدا اینکه من بعد چهار پنج ماه بیایم مشهد, و همان چهار پنج روز با قرار چند سال یکبار بچه های دبیرستان جور دربیاید، و فائزه یادش از من باشد که خبرم کند ... از آن اتفاق های نادر شیرین روزگار بود....
ادامه مطلب
به نام خدا دخترک چند ماه است افتاده روی دور تولد گرفتن. عاشق تولد بازی است. با دستمال کاغذی تکه شده و هرچیز مستطیلی کیک و برف شادی می ساخت... فکر و ذکرش تولد و جشن تولد بود ... مامان کی تولدم میشه پ...
ادامه مطلب
به نام خدا شلوغی شاه عبدالعظیم گیجم کرده بود. دست فاطمه را گرفتم و جای همیشگی را پیدا کردم. زمانم کم بود، استرس پوشک نداشتن دخترک هم اضافه شده بود و از آن تصویر دل نشینی که توی خانه از زیارت آن روز ...
ادامه مطلب
به نام خدا خسته و خواب آلود فاطمه تقریبا خواب را بغل کردم که برگردیم خانه. دقیقه آخر جاری جان توی ظرفی که دستش داشتم یک تکه کیک خانگی زنجبیلی گذاشت و داد دستم. تمام راه با فاطمه حرف زدم که خوابش نبرد، چند خرید کوچک کردم و وقتی بالاخره رسیدیم و روی تخت بیهوش شد فکر کردم خودم هم بروم کنارش بخوابم. بس که خسته بودم. در همان لحظات مقاومت ذهنی برای نخوابیدن و به کارهای عقب افتاده رسیدن بودم که یادم از آن کیک زنجبیلی خوش عطر داخل مشما افتاد و از آن طرف توی کابینت دنبال چای سبز کیسه ای گشت و به خودم که آمدم آب جوش آمده بود و با یک لیوان چای خوش عطر و یک برش کیک تازه داشتم می نشستم پشت میز که به کارهایم برسم. حوصله وبلاگ نوشتن هم پیدا کرده بودم حتی! عطر کیک خانگی معجزه می کند. +نوشته شده در دوشنبه چ...
ادامه مطلب
به نام خدا درد و دل لازممم. حرف ها و گلایه ها و غصه ها تلنبار شده اند. به مرز انفجار رسیده ام و از آن هفته هایی است که دلم دارد می ترکد. به هرکس می رسم می خواهم سر صحبت را باز کنم:. فرقی نمی کند دکتر میم باشد یا آقای همسر یا همکار توی مدرسه و ویا ح...
ادامه مطلب
به نام خدا خیلی هم لازم نیست دور برویم. تا همین چند سال پیش یکی از معضلات اصلی من در مجالس بچه های کوچک بودند. بالکل حواسم را پرت میکردند. نه چیزی از سخنرانی می فهمیدم نه حواس جمعی برای روضه داشتم. خیلی وقت ها از همان لحظه ورود کل مجلس را رصد میکردم تا در دورترین نقطه نسبت به بچه دارها بنشینم و درنهایت باز هم یکی دو فرشته اطرافم می پلکیدند. حالا فقط یکی دوسال از آن روزها گذشته و من مادر یکی از ه...
ادامه مطلب
به نام خدا نشانه ها را دنبال می کنم. میان ملغمه همه خصوصیت های خوب و بدم، یک ویژگی اگر باشد که همیشه به دردم خورده، همین است. اینکه نشانه ها را دنبال می کنم. مثل عصر بی حوصله و روزه دار دیروز که از کلافگی نشستم پای برنامه جهان آرا. اسم بحرین را که شنیدم گوش هایم تیز شد و کنترل را برداشتم تا صدایش ...
ادامه مطلب
به نام خدا گوشت چرخ کرده ها را با پیاز حسابی سرخ شده توی ماهیتابه چرخاندم و نمک و زردچوبه زدم. بعد لپه های آبکش شده را هم اضافه کردم و گذاشتم تفت بخورند. موقع دم کردم هل و زیره و دارچین پاشیدم روی مخلوط گوشت و برنجم و بعد چند قاشق زعفران غلیظ رویش دادم. سر شام به آقای همسر گفتم توی خانواده ما هرکس یک غذای مخصوص داره که به اون معروفه و خوب میپزه ش و زیاد درستش میکنه. این غذای مخصوص خاله جون خدا بیامرز بود. آقای همسر پرسید خاله پدر؟ گفتم آره و یاد خاله جون افتادم که چقدر همیشه به خدا بیامرزی های بعد مرگش دل خوش بود. از فکر خاله جون که بیرون آمدم گفتم بعد غذای مخصوص مامانم... همینه فقط بدون لپه. و در مقال چشمان متعجب آقای همسر قاشق بعدی را توی دهانم گذاشتم....
ادامه مطلب
به نام خدا یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم به رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود. ترسیدم. ...
ادامه مطلب