لنز بی رنگ

متن مرتبط با «روابط انسانی در مدیریت» در سایت لنز بی رنگ نوشته شده است

گزارشی از این در وطن خویش غریب

  • نیلوبلاگ

    این در وطن خویش غریب در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «این در وطن خویش غریب» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب. آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم...

    ادامه مطلب
  • این در وطن خویش غریب

  • نیلوبلاگ

    این در وطن خویش غریببه نام خدا مشهد که می آیم، می افتم وسط دنیایی که بلدش نیستم. برایم تازگی دارد و عجیب است و خیلی غریب.آدم ها را با فاصله زمانی طولانی می بینم، شش ماه، یک سال... فوت و تولدها را قاطی میکنم، مثل امروز که در گوشی از کناری ام پرسیدم فلانی پدرش فوت کرده بود؟ گفت نه و خداراشکر کردم که تسلیت نگفتم!توی مهمانی فامیل ها را نگاه میکنم. آدم های هم سن و سال من. ناخودآگاه ظاهرم را مقایسه میکنم و فکر میکنم باید چند دست لباس مهمانی شیک بخرم! و به مامان فکر میکنم که ته دلش چقدر دوست دارد دختر ...

    ادامه مطلب
  • سبزی پاک کردن در خانه مرتب

  • نیلوبلاگ

    به نام خداکتاب پرسیده بود چه کارهایی برای شما استراحت ذهنی محسوب میشوند؟ به زندگیام که نگاه کردم نود درصد استراحتها چرخیدن در گوشی بود. همان «بله» کم بضاعتی که این روزها تمام شبکههای اجتماعی من است. اما بالا و پایین کردن صفحه گوشی استراحت نمیشد. قبلتر گفته بود که اسم این کارها استراحت جعلی است. دیگر باید چه چیزی را مینوشتم؟ ذهنم اول خالی بود و بعد کم کم ایده های جدید آمد. آنقدر جدید و آنقدر تر و تازه که هرکدامش به وجدم میآورد. آخرین موردی که در لیستم نوشتم همین بود: سبزی پاک کردن در خانه مرتب. + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ساعت 7:56&nbsp توسط صاد  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • غصههای روز مادر

  • نیلوبلاگ

    به نام خداتکتم گفت تهران از کجا میتونم کیک و گل سفارش بدم که ببرن دم خونه خواهرم؟ اول گفتم به به چه خواهر مهربونی و بعد غرق شدم در غم و درد رفیقی که روز مادر را برای خواهر بزرگش هدیه میفرستد. چه کار میتوانستم بکنم؟ شروع کردم به عصر خواندن برایش و قطرههای اشک پشت سر هم سر خورد روی صورتم. قطرهها مامان همکلاسی فاطمه را یادم آورد، پارسال چه هدیهای از دختر کلاس اولیاش گرفته بود؟ امسال درد این همه ماه آغوش خالی را کجا ببرد؟ سوره عصر بعدی برای او بود و قطرهها تندتر شده بودند. وسطش یاد بچههای فرزانه افتادم و جای خالی مادرشان در روز مادر. یاد مادرش که گفته بود به دوستهای فرزانه بگین این سوره عصرهایی که شما میخونین قوت قلب منه. فرزانه نبود که روزش را تبریک بگوید. برایش عصر خواندم. یاد فاطمه که پارسال ...

    ادامه مطلب
  • قدرت چشم بستن

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا لکه های خاکستری دست فاطمه روی دیوار کنار در ورودی یک ماه است که روی اعصابم راه می رود. هردفعه از آنجا رد می شوم و چشمم بهشان می افتد دلم میخواهد یک دستمال بردارم و با اسپری حسابی آن تکه ک...

    ادامه مطلب
  • مادر بد

  • نیلوبلاگ

    به نام خداهیچ آدمی حال هیچ دو روزش مثل هم نیست. هیچ آدمی همیشه خوشحال و راضی و پرانرژی نیست. این ها را می دانم. می دانید. آدم بزرگ ها درک می کنند که حال هر لحظه یک آدم آخرین قطعه دومینوی قبلش است. هز...

    ادامه مطلب
  • فکرها از پا درم می آورند

  • نیلوبلاگ

    به نام خداهرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می...

    ادامه مطلب
  • مادرجون

  • نیلوبلاگ

    به نام خدافرقی نمی کند مشغولچه کاری باشم. داشته باشم زعفران بسابم، کتلت درست کنم، موهایم را باز گذاشته باشم یا ناغافل از دهانم بپرد: "وا"... ده ها نشانه کوچک است که من را یادش می اندازند. تا همین چن...

    ادامه مطلب
  • از چیزهایی که نمی توانم در اینستاگرام بنویسم

  • نیلوبلاگ

    به نام خدامامان گفت: «اگه درس می خونی فاطمه رو ببرم شهربازی؟» خسته بودم و سردرد ولی کارم عقب بود. گفتم «میخونم ببریدش». مامان دوباره تاکید کرد « نازنین من برم مشغول الذمه ای اگه درس نخونی ها!» دوباره...

    ادامه مطلب
  • سفرنامه مشهد قسمت اول: ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا اینکه من بعد چهار پنج ماه بیایم مشهد, و همان چهار پنج روز با قرار چند سال یکبار بچه های دبیرستان جور دربیاید، و فائزه یادش از من باشد که خبرم کند ... از آن اتفاق های نادر شیرین روزگار بود....

    ادامه مطلب
  • مهربان تر از مادر

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا شلوغی شاه عبدالعظیم گیجم کرده بود. دست فاطمه را گرفتم و جای همیشگی را پیدا کردم. زمانم کم بود، استرس پوشک نداشتن دخترک هم اضافه شده بود و از آن تصویر دل نشینی که توی خانه از زیارت آن روز ...

    ادامه مطلب
  • درد و دل لازم

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا درد و دل لازممم. حرف ها و گلایه ها و غصه ها تلنبار شده اند. به مرز انفجار رسیده ام و از آن هفته هایی است که دلم دارد می ترکد. به هرکس می رسم می خواهم سر صحبت را باز کنم:. فرقی نمی کند دکتر میم باشد یا آقای همسر یا همکار توی مدرسه و ویا ح...

    ادامه مطلب
  • معجزه های مادرانه

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا خیلی هم لازم نیست دور برویم. تا همین چند سال پیش یکی از معضلات اصلی من در مجالس بچه های کوچک بودند. بالکل حواسم را پرت میکردند. نه چیزی از سخنرانی می فهمیدم نه حواس جمعی برای روضه داشتم. خیلی وقت ها از همان لحظه ورود کل مجلس را رصد میکردم تا در دورترین نقطه نسبت به بچه دارها بنشینم و درنهایت باز هم یکی دو فرشته اطرافم می پلکیدند. حالا فقط یکی دوسال از آن روزها گذشته و من مادر یکی از ه...

    ادامه مطلب
  • درد بی دردی

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا نشانه ها را دنبال می کنم. میان ملغمه همه خصوصیت های خوب و بدم، یک ویژگی اگر باشد که همیشه به دردم خورده، همین است. اینکه نشانه ها را دنبال می کنم. مثل عصر بی حوصله و روزه دار دیروز که از کلافگی نشستم پای برنامه جهان آرا. اسم بحرین را که شنیدم گوش هایم تیز شد و کنترل را برداشتم تا صدایش ...

    ادامه مطلب
  • فکر نمی کردم انقدر زود اتفاق بیفتد

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم به رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود. ترسیدم. ...

    ادامه مطلب
  • فکر نمی کردم انقدر زود اتفاق بیفتد!

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم با رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود. ترسیدم. ...

    ادامه مطلب
  • روابط انسانی

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا یک سری یادداشت های پیوسته هم هست توی لپتاپ، که اسمش را گذاشته ام (روابط انسانی) و فقط آرزو می کنم زودتر تمام شود... این کلاف عجیب و پرگره و درهم پیچ روابط انسانی... باید قرآن بخوانم. سر بزنم به نهج البلاغه. گیر کرده ام. عقلم به تنهایی از پسش برنمی آید. ...

    ادامه مطلب
  • ...در یک خانواده معمولی چشم به جهان گشود.

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا یکی از حسرت هام هم همیشه این بوده که توی فامیل ما، پدری و مادری، با هر شعاعی که بگردی، نه رزمنده هست، نه روحانی....

    ادامه مطلب
  • اینستاگرام (۱): این در و آن در زدن

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا آقای همسر ما، که همان قدر که من از موزه خوشم می آید از موزه بدش می آید، جمله بانمکی دارد. می گوید توی موزه و نمایشگاه همیشه تابلو اول را که می بینم می گویم چه جالب، دومی چه جالب، سومی چه جالب... بعد شش هفت تا، چه جالبام تموم میشه! حالا حکایت ماست و اینستاگرام، حرکت تند انگشتان روی صفحه لمسی و مکث هایی به اندازه یک لایک. شب که میخواهم بخوابم گاهی سعی میکنم مرور کنم اینستاگرام گردی آن شبم را: چیا دیدم؟ کدوماش جالب بود؟ کدوما بود که با خودم گفتم بعدا فکر کنم روش... آخر سر هم یا همه اش یادم نیست یا اهمیت موضوع رفته. این پراکنده گردی را یکجا باید تما...

    ادامه مطلب