
به نام خداالان باید من و یاسمین هردو مشهد زندگی می کردیم. یکی نزدیک مامان اینها. یکی دورتر لابد. بعد مثل الان عصرهای گرم تابستان که می شد جمع می کردیم می رفتیم خانه مامان. پدر مثل همیشه نبود و هزارتا...
ادامه مطلب
به نام خداهرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می...
ادامه مطلب
به نام خدامامان گفت: «اگه درس می خونی فاطمه رو ببرم شهربازی؟» خسته بودم و سردرد ولی کارم عقب بود. گفتم «میخونم ببریدش». مامان دوباره تاکید کرد « نازنین من برم مشغول الذمه ای اگه درس نخونی ها!» دوباره...
ادامه مطلب
به نام خدا خیلی وقت است که توی ذهنم با چادری هایی که بعضی وقت ها چادر نمی پوشند، روحانی هایی که گاهی عبا و عمامه نمی پوشند ... درگیرم. چند روز است، فکرهایم را منظم تر کرده ام. مشکل من با این آدم ه...
ادامه مطلب
به نام خدا آنقدر برایم عجیب بود که عین جمله اش یادم مانده. فاطمه تازه یک روزش شده بود. نشسته بودم روی صندلی وسط هال و با مادرشوهرم صحبت میکردم. داشت نصیحتم میکرد که به سکوت و تاریکی عادتش ندهم که بیچاره می شوم. بعد از فاطی دختر عموی آقای همسر گفت که وقتی سپهر خواب بوده،حتی آشپزی هم نمی توانسته بکند. نصیحتش را گوش کردم ولی ماجرای فاطی دیگر زیادی عجیب بود. آشپزی مگر چقدر سر و صدا دارد؟ "غزال رسیدی به گوشیم تک بزن، محمدحسین خوابه" این را هم زهرا توی اس ام اس نوشته بود. یکی از همان روزها که فاطمه هنوز به دنیا نیامده بود و من داشتم میرفتم خانه زهرا که با هم درس بخوانیم. وقتی رسیدم به جای آیفون به گوشی اش تک زدم و با خودم فکر کردم زهرا هم دیگر زیادی محمدحسین را لوس کرده! صدای آیفون مگر چقدر بلند ...
ادامه مطلب
به نام خدا یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم به رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود. ترسیدم. ...
ادامه مطلب
به نام خدا یک دفعه چشم باز کردم دیدم دارم تربیتش میکنم. با برخوردهایم با رفتارهایش شکل می دهم. دیدم دارد آینه من و بازخوردهایم می شود. ترسیدم. ...
ادامه مطلب
به نام خدا سر یک ماجرایی، پنج شش تا آهنگ توی لپتابم دارم. یکی ش آهنگ پرده نشین است. هرازگاهی که یادم می افتد همچین چیزی توی فایل ها هست، همان طور که کارم را میکنم میگذارم بخواند:اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است... امشب هم گذاشتم و آمدم سراغ وبلاگم. حواسم نبود و تمام که شد رفت آهنگ بعدی. چارتار بود که با هیجان میخواند: آشوبم... آرامشم ... تویی.. به آقای همسر گفتم تو ازین عینک بزرگ کایوچویی ها بزن، منم مانتو گل گلی می پوشم اینجا بشه شهر کتاب :)...
ادامه مطلب