
به نام خدا دبیرستانی که بودم یک اتاق داشتم و یک تخت. با کتاب هایی که کم و زیاد میشد. تختم به یکی از دیوارهای اتاق چسبیده بود که کمی بالاترش کلید برق بود. ولی از روی تخت دستم نمی رسید که خاموش و روشنش کنم. برای آدمی که دقیقا تا خود لحظه ای که خواب حواسش را می رباید، می خواند، بلند شدن و خاموش کردن چ...
ادامه مطلب